تجربه حجاب

یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۲ ، ساعت 21:28

خب اینکه چطور تصمیم گرفتم پوششم اینی باشه که الان هست...

نوجوان که بودم خودم تصمیم گرفتم چادر بپوشم دلیلشم این بود که هم با دوستای مذهبی دوست شده بودم تو مدرسه و بودن با اونا باعث شده بود منم حس کنم باید مثل اونا باشم هم اینکه کتاب " دا " رو خونده بودم شدیدا تحت تاثیر این کتاب قرار گرفته بودم و میدونستم هزاران جان فدا شده تا بی بند و باری گسترش پیدا نکنه و کمترین کاری که منه کمترین میتونم بکنم همین‌پوشیدن چادره

خب همون ب بسم الله مامان حسابی مخالفت کرد‌ دلیلشم این بود که وقتی چادری بشی به لباسات زیاد دقت نمیکنی و شیک و پیک نمیگردی و میگی اینا که زیر چادره کسی نمیبینه و اینجوزی میشه که بد تیپ میشی

در مقابل بابا گفت بزار هرچی خودش دوست داره انتخاب کنه و من با این حمایت بابا از تصمیمم حسابی کیفور شدم و راه خودم پیش گرفتم

تا راهنمایی بودم فقط بیرون رفتنی چادر سرم میکردم از دبیرستان حتی مدرسه هم چادر میپوشیدم

وقتی رفتم دانشگاه یهو از خودم ‌پرسیدم آیا واقعا هنوز چادر انتخاب خودمه؟ یا چون مدتهاست میپوشم همه از من انتظار دارن هنوز چادری باشم و من بزای براورده شدن انتظار اونا چادر میپوشم؟

این شدت که دقیقا به یکباره تصمیم گرفتم چادر سرم نکنم تا ببینم اطرافیان چه برخوردی باهام دارن

مامان که اولا مخالف چادر پوشیدنم بود یهو احساس خطر کرد که نکنه من از وقتی رفتم دانشگاه دانشگاه رو من اثر گذاشته

ولی بابا باز هم ازم حمایت کرد و گفت بزار هرچی خودش صلاح میدونه انتخاب کنه

در سایه حمایت بابا دلم آروم شد اما بگما حتی اون موقع که چادری نبودم اصلا پوششم جلف نبود

مانتو شلوار معمولی که نه تنگه نه گشاد با مقنعه بلند . موهامم اصلا بیرون نبود اما یه ته آرایش میکردم

خوندن کتاب فرهنگ برهنگی برهنگی فرهنگی اثر شامخ استاد حدادعادل بیشتر از قبل متوجه شدم‌حجاب چه برای زن چه مرد ضروریه واسه ورود به تجتماع چون باعث میشه بعد جنسیتی آدم کمتر و بعد انسانی بیشتر ظهور پیدا کنه و لازمه فعالیت تو اجتماع حضور در بعد انسانی انسان ها کنار همدیگر است

به بیان ساده تر دوست داشتم وقتی میرم پیش یکی از همکلاسی هام که پسره تا باهم بربم پیش مسئول گروه برای تنظیم ساعت کلاس ها پوشش من طوری باشه که اون یک‌انسان رو در مقابل خودش ببینه نه یه دختر خوشگل لوند رو. متقابلا من هم همینطور.

هم این و هم اینکه وقتی چادری بودم بیشتر مواظب پوششم‌ بودم که نگن چادریا بد تیپن . بیشتر مواظب کلامم بودم که نگن چادریا بددهنن. بیشتر مواظب تک تک رفتارام بودم دلم نمیخواست منه کمترین تاثیر بدی تو اذهان از چادریا بزارم برای همین بیشتر حواسم به همه چیزم بود.

دلیل بعدیمم این بود که وقتی چادری هستی هر پیشنهادی بهت نمیشه چه از طرف دخترا و خانوم ها چه از طرف پسرها و آقایون. یعنی یه جورایی از قبل میدونن تو اهل یه چیزایی نیستی و اصلا جتی به ذهنشونم نمیرسه بهت پیشنهاد بدن و حد و حدودشون رعایت میکنن.

دلیل بعدیمم این بود که دیدم وقتی آدم چادر میپوشه چه بین دخترا چه پسرا چه اساتید و... با احترام بیشتری باهات رفتار میشه.

کم کم دلم خواست دوباره چادر بپوشم اما از بچه های دانشگاه که تا حالا منو با چادر ندیده بودن خجالت میکشیدم. میترسیدم پشتم بگن فلانی توبه کرده و مسخره کنن تا اینکه یکی از دخترای کلاسمون چادری شد و دیدم همه بچه های کلاس خیلی خوب استقبال کردن و کسی بهش نگفت بابا این امل بازیا چیه یا مثلا بگن توبه کردی و این حرفا و از جمع خودشون طردش کنن. اتفاقا میدیدم دخترا بهش میگن چقدر چادر بهت میاد.

دیگه منم دل به دریا زدم از اول سال یعنی بعد نوروز با چادر رفتم دانشگاه و خداروشکر کسی هم واکنش منفی نشون نداد. و از اون موقع به بعد دیگه چادرم درنیاوردم

البته تازگیا از استایل عبا و شال هم خوشم اومده ولی میثم بیشتر پوشش منو با چادر میپسنده.

لابد میگید به اون چه و اون اصلا چرا باید برای پوشش تو اظهار نظر کنه باید بگم همونطور که پوشش اون به من ربط داره و تیپش باید مطابق میل من باشه تیپ منم به اون ربط داره و دوست ندارم جوری تیپ بزنم که اون دوست نداشته باشه.

ولی همچنان سفت و سخت میگم ما مذهبیا باید بیشتر از اون غیرمذهبیا شیک پوش و تمیز پوش باشیم که کسی نگه این مذهبیا همشون بد تیپن. ما همه جوره باید جاذب به دین باشیم چه با لباس آراسته چه با اخلاق خوب چون چه بخوایم چه نخوایم نماینده قشر فکریمون هستیم.

شما پوششتون چیه؟ چجوری شد که این پوشش انتخاب کردین؟

درنا

| پنجاه و شش |

شنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۲ ، ساعت 16:17

چند شبه خواب دوستیایی ر‌و نیبینم که دیگه تموم شده

مثل همون دوستم که تو چند پست قبل گفتم براتون

یا دوستای دبیرستانم

یکی از اشتباهات من این بود که زمان مدرسه همه‌ی هم و غمم گذاشتم رو درس

تیزهوشان درس میخوندم وبچه های دیگه هم همینجور بودن اونجا

دوستیامون عمیق نشد به محض تموم شدن دبیرستان و پایان رقابت تموم شد

کاش بیشتر میرفتم بسیج و اجتماع های دیگه که دوستای زیادی پیدا کنم

ولش کن

براتون بگم که خداروشکر درنیکا حالش بهتره و نق نقاش بخاطر دندون دراوردن بوده و الان دو تا مروارید کوچولو تو دهنش داره و دل من ضعف میره براش😍

به وضوح حس میکنم هر روز هم من وابسته تر میشم بهش هم اون به من وابسته تر میشه

اولا حس میکردم هیچ احساسی به من نداره مثلا میزاشتمش یه جا میرقتم بعد چند ساعت میومدم هیچ واکنشی بهم نداشت

یه بارم میثم به مادرشوهرم گفت سینت بزار دهنش ببین میگیره این خائن هم گرفت من انقدر حرص خوردم و گریه کردم حس میکردم بهم خیانت شده و از درنیکا حسابی دلخور بودم😒 اما الان وابستگیش و احساسش کامل حس میکنم، ذوق میکنه تا منو میبینه و دست میزنه. تو بغلم میگیرمش سرش میزاره رو شونم و آروم میشه😄😍

حس خوب بعدی اینکه انشالله عید فطر امام رضا طلبیده داریم مشهد😃💃

واقعا دلم لک زده برای امام مهربون خودم...

خبر خوب بعدیم اینه که خداذوشکر میثم داره منتقل میشه شهر خودمون و انشالله دوریا و سختیا تموم میشه به زودی💃💃💃💃

همین دیگه گفتم چقدر من تو وبم چند وقت اخیر غر زدم بیام یکم حس مثبت بدم شما هم حس مثبت بگیرید

شما چ خبر؟

درنا

| پنجاه و پنج |

پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۲ ، ساعت 2:8

خدایا یعنی چی تو مخ بعضیا میگذره که راست راست تو چشمم نگاه میکنه و میگه باز خوب روحیت حفظ کردی!!! و منظورش اینه که هر کی دیگه جای تو بود تا الان از غم مرده بود که باز حامله شدی!

بعد بگه بچت گناهه شیر نخورد درست درمون (بچه خودش ۱۰ ماه شیر خورده ماشالله قد و هیکل خیلی خوبی داره استخون بندی عالی)

یعد بگه خودت ضعیف میشی هیچی ازت نمیمونه

خدایا قربونت برم داری باهام تمرین بالا بردن جنبه انجام میدی؟ که هر کی بیاد به خاطر چیزی که توش مقصر نبودم و گناه هم نیست یه لگد بزنه به قلبم و بره و من هی خودم قوی نشون بدم که اصلا هم دردم نیومد ولی تو خودم مچاله شم؟

درنا

| پنجاه و چهار |

دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۲ ، ساعت 21:59

یه دوستی رفته مطالب اولای وبلاگ خونده و برام کامنت گذاشته ممنون که تجربیاتت به اشتراک میزاری

دوباره بهانه ای شد که برم همه خاطرات دانشگاه و حمید و آشنایی با میثم بخونم و مرور کنم

باورم نمیشه انقدر پستی و بلندی از سر گذرونده باشم

با‌ورم نمیشه الان تنهایی یه خونه و زندگی تنهایی اداره کنم

باورم نمیشه مامان دو تا نی نی باشم و مواظبشون باشم

باورم نمیشه که درس میخونم کار میکنم

مگه چقدر گذشته از اون روزایی که مامان مجبورم میکرد صبحونه بخورم تا سرویسم نرفته به سرویس برسم مدرسه‌ام دیر نشه؟

یا حتی قبلتر ؟ از اون روزایی که صندلی کوچیک سبز رنگم میزاشتم جلوی تلویزیون ۱۴ اینچ (!) و برنامه کودک ببینم و میان وعده بخورم؟

هی از خودم میپرسم جدا؟ عجیبه... خیلی عجیبه...

درنا

تجربه از دست دادن یک دوست

شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۲ ، ساعت 16:33

جریان پست قبل از این قرار بود که من یه دوستی داشتم که همیشه بهش میگفتم تو برای من مصداق این جمله ای: میخواهم اقلا یک نفر در این دنیا باشد که از هر چیز همانگونه با او صحبت کنم که با خودم حرف میزنم

من و این دوستم خیلی باهم در ظاهر و عقیده تفاوت داشتیم اما هیچ وقت به عقاید هم حمله نمیکردیم

ساعت ها کنار هم مینشستیم و گپ میزدیم و در مورد مسائل مختلف مباحثه میکردیم و ته ماجرا هیچکدوم از دیگری ناراحت نمی‌شدیم

بدون هیچ جانبداری خوب به استدلال طرف مقابلمون گوش میدادیم و در مقابل استدلال استدلال می‌آوردیم

هفت ماه پیش درست وقتی فقط چند روز از زایمانم گذشته بود و توقع داشتم نزدیک ترین دوستانم جویای حالم باشن یا بابت بزرگترین اتفاق شیرین زندگیم کنارم باشن و تو خوشحالیم سهیم همین آدم بهم با عصبانیت پیام داد چرا در مورد قضایای اخیر استوری نمیزاری

تو اون برهه که همه گرگ شده بودن و به جون هم حمله میکردن من از جمله کسایی بودم که نه حمله میکنند نه دفاع

معتقد بودم دشمن فقط از نفاق ما سو استفاده میکنه

علاوه بر این، عقیدم مثل این دوستم نبود اما از اونجایی که نه حوصله قانع کردن کسی داشتم نه فضای چت رو برای بحث مناسب میدونستم فقط پاسخ دادم من این راه مناسب نمیدونم و با چهار تا استوری هیچی عوض نمیشه

اما اون با عصبانیت به من تاخت و مدت ۶ ماه هیچ پیامی نداد

تموم طول این مدت از خودم میپرسیدم یعنی همین؟ یعنی دوستی ما که انقدر فکر میکردم قویه سر یه اختلاف نظر تموم شد؟

چند وقت پیش که موفق شدم فیلترشکن وصل کنم تو اینستا براش یه پست خنده دار فرستادم و فقط در جواب ایموجی خنده فرستاد

فهمیدم باید حد رابطم باهاش حفظ کنم. عید یه پیام سرد برام تو تلگرام فرستاد و تبریک گفت در حالیکه میدید آخرین بازدید من ماله مدتها پیشه. با اینکه فیلترشکن وصل نبود از تو نوتیف پیامش خوندم اما ترجیح دادم به جای اس ام اس زنگش بزنم

اول که جواب داد داشت رسمی صحبت می‌کرد کمی که گذشت یخش آب شد و از روز و روزگارش گفت

بعد اینکه صحبت روتین مون فارغ از اینکه مدتها از هم خبر نداشتیم و خودمون میزدیم به اون راه که انگار هیچ اتفاقی بین مون نیوفتاده؛ نتونستم طاقت بیارم و ازش پرسیدم: تو شش ماه گذشته سرت شلوغ بود که نتونستی باهام ارتباط بگیری یا نمیخواستی؟

صادقانه جواب داد سرم شلوغ بود اما نه انقدر که نتونم یه زنگ بزنم

بیشتر از هر چیز از دستت عصبانی بودم. گفتم چرا عصبانی؟

گفت بابت عقیدت بهش گفتم چرا باید بابت عقیدم از دستم عصیانی باشی؟ چرا کسایی که خودشون باور دارن که باید به همه عقاید احترام گذاشت خودشون به همه عقاید احترام نمیزارن. گفت من اینجوری نیستم قبول دارم. اعتقاد دارم باید به همه عقاید احترام گذاشت ولی خودم نمیتونم به همه عقاید احترام بزارم. بعد در ادامه گفت اصلا چرا باید همو قانع کنیم؟ چه لزومی داره من تورو قانع کنم تو منو؟ چرا همو همینجوری نپذیریم؟ بهش گفتم این دقیقا سوال منه. تو داشتی سعی میکردی منو قانع کنی. منکه چیزی نگفتم

گفت نه تصمیم ما فقط رو خودمون تاثیر گذار نیست و تو با این تصمیمت رو کل مردم ایران تاثیر میزاری!! (در لحظه نظرش عوض شد اون موقع میگفت چرا باید همو قانع کنیم هر کس هرطور هست باید پذیرفت باز تظرش عوض شد که نه تو اگه با ما همراه نشی نمیشه)

گفتم این نظر منه! داشتم یکم از دلایلم میگفتم اونم بدون هیچ عصبیتی که یهو قاط زد و صداش برد بالا و بد برخورد کرد و گفت تمومش کن!

از این رفتارش جا خوردم! به وضوح ناراحت شدم اما سعی کردم سکوت کنم. گفت بحث عوض کن و از زندگیت بگو. چشمه حرفم خشکیده بود. نمیدونستم چی باید بگم . گفتم میترسم با اون رگ (اسم روستاشون) بیوفتی سرم بزنیم مردم روستایی که این دوستم اصالتشون به اونجا برمیگرده قدیما به دعوایی بودن شهرت داشتن البته الان دعوایی نیستنا ولی همیشه تو شوخی هامون با این سر به سرش میزاشتم یعنی بحث بردم سمت شوخی و یکم بعد هم به یه بهونه خداحافظی کردم و قطع کردم

بعد مکالمه فهمیدم باید فاتحه این رابطه رو خوند چون تو رابطه ای که آدما نمیتونن عقاید همو همونجور که هست بپذیرن ادامه دادن بی معناست

یه چیز دیگه این بود که باد مدتها فهمیدم دیگه من کنار این آدم خود خودم نیستم. اینکه تو تمام طول مکالمه‌مون سعی میکردم بدون لهجه صحبت کنم مبادا حس کنه دوست بی کلاسی داره نشون میده من دیگه با این آدم راحت نیستم.

این بود پایان یکی از بهترین دوستی هام

الان که دارم فکرش میکنم خیلیم از پایان دوستیم ناراحت نیستم. انگار یه اتفاق خیلی معمولی برام رخ داده‌.

تجربه از دست دادن حمید باعث شده رفتن و از دست دادن هیچ کس ناراحتم نکنه. فقط دلم برای وقتی که انرژی و شخصیتم تلف کردم تا اون رابطه رو احیا کنم میسوزه ولی مطلقا از دست دادن خود اون آدم اذیتم نمیکنه.

عجیبه....

درنا

| پنجاه و سه |

جمعه هجدهم فروردین ۱۴۰۲ ، ساعت 15:43

یکی از ویژگی های منفی من اینه که سخت میبرم از همه چیز

از خاطره ها از آدما از رابطه ها از مکان ها...

چیزی که مرده میبینم با اینحال همه تلاشم میکنم که احیاش کنم

ناراحتم که گاهی مدتها به گلی آب میدم که خشکیده

من آدم دیر رفتنم یا سخت رفتن ... یا اصلا نرفتن اما وقتی همه چیز تموم شده چرا مقاومت میکنم که تموم نشه؟

بدم میاد از این خصوصیتم

از اینکه حس میکنم خودم کوچیک میکنم برای اصرار به موندن

همش تو دلم میگم اگر بشه درستش کنم و کوتاهی کنم یه عمر حسرت کار نکرده میمونه رو دلم پس بزار همه سعیم کنم

سعیم میکنم و تهش میبینم نه خیر فایده نداره

این قبری که دارم سرش گریه میکنم مدتهاست که مرده ای توش نیست و چقدر خودم کوچیک کردم :(

درنا

| پنجاه و دو |

جمعه هجدهم فروردین ۱۴۰۲ ، ساعت 12:44

من ممنون مهربانیاتونم

از اینکه با حرفاتون و حس هایی که بهم میدین کمکم میکنید این فشار کم شه واقعا ممنونم

اومدم خواهش کنم ازتون اگر کامنتتون حاوی اطلاعات خاصی نیست لطفا خصوصیش نکنید. حتی اگر فقط یه بخشش خصوصیه تو پرانتز بنویسید خصوصی که قبل تایید پاکش کنم و بقیش منتشر کنم و بتونم براتون جواب بنویسم

حس بدی میگیرم از اینکه نتونم جواب کامنتتون بدم

بعضی کامنتها هم انقدر قشنگه که نه میتونم تاییدش کنم تا همیشه زیر اون پست یادگاری بمونه و هرموقع خواستم بهش رجوع کنم نه میتونم حذفش کنم دلم نمیاد ولی در نهایت مجبورم حذفش کنم چون از پیام تیک نخورده بدم میاد.

درنا

| پنجاه و یک |

چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۲ ، ساعت 14:10

با میثم اومدم همین شهری که کار میکنه و حالا میفهمم چرا من زندگی تو مرکز استان دوست داشتم

چون دور بودن از آدمایی که می‌شناسنت و مدام پیگیر زندگیتن حس خوبی بهم میده

اینجا استرس ندارم که بلند حرف بزنم یا آروم مبادا همسایه بفهمه راز زندگی من چیه و تو زندگی من چیا میگذره و بعدا بره بزاره کف دست اونایی که من و خانوادمو می‌شناسن

به من اگه بود میرفتم تو یه جزیره تک و تنها با میثم و بچه هام زندگی میکردم...

به هر حال خبر جدید از خودم اینه که همین یه روز دوری از شهرمون کلی حالم بهتر کرد و فکر اینکه فردا باز باید برگردم شهر خودمون ناراحتم میکنه

کاش میشد قطع رابطه کنم با همه آدما تو شهر خودمون اولین نفر هم با مامان و بابای خودم ! بسکه نصیحت میکنن و غر میزنن و میخوان از همه چیز زندگی آدم سر دربیارن!

حس میکنم حد تعادل رابطه من و خانوادم همون آخر هفته به آخر هفته همدیگرو دیدن بود‌.

جالبه تنها دلیل اینکه من پاشدم اومدم شهر خودمون این بود که از پدرو مادرم دور نمونم حالا که اومدم میبینم زیادم خوب نیست این شرایط.

چمی دونم. دور نیست اون روزی که یه خونه تو مرکز استان میگیرم و چند روز هفته دور میشم از این قیل و قال.

درنا

| پنجاه |

سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۲ ، ساعت 1:11

آدم گاهی خسته میشه از حال بد ادامه دار‌‌.‌‌‌...

درنیکا چند روزه حالش خوب نیست

نمیدونم برای دندونشه یا دبش درد میکنه یا سرما خورده

میزون نیست حالش و مدام در حال غر زدنه

تعطیلات تموم شده و میثم میخواد برگرده سرکارش

البته قرار استثنا تا آخر هفته منم با خودش ببره چون دید چقدر نگه داشتن درنیکا سخته چه برسه به تنهایی نگه داشتنش

امروز رفتم سونوگرافی و قلب نی نی تشکیل شده بود

منتهی یه چیز مشکوک دیده شد که دکتر بنا به اون گفت باید خوب استراحت کنم وگرنه ممکنه سقط بشه

چرا برام مهم نیست بچم سقط بشه یا نه؟

چرا مثل اون روزی که فهمیدم قلب درنیکا تشکیل شده رو ابرا نیستم؟

امروز درنیکا رو بغل کردم و گفتم میثم بچه به دنیا اومد تو اونو نگه دار من درنیکا رو

اه! ناراحتم از این وضع! از اینکه به عنوان یه مادر هیچ شوق و علاقه ای به بچه تو شکمم ندارم!

منی که انقدر با احساس بودم و با درنیکا تو شکمم مدام حرف میزدم و نازش میکردم و روزا رو می‌میشماردم تا بدنیا اومدنش

امروز تو صف دکتر با چند نفر صحبت میکردیم گفتن لذت چند وقتشه گفتم هفت ماه همشون خیلی بد برخورد کردن

بیشعورای آشغال

خدا ازشون نگذره حس بدی که بهم منتقل کردن هنوز باهامه

بعدشم مامانم که البته واکنشش اونقدرام بد نبود که فکر میکردم دلی میشه گفت بد بود و کلی چشم غره رفت و البته اینکه میثم اونجا بود و روش نشد حسابی دعوا راه بندازه بی تاثیر نبود

من نگفتم بهتون؟ نگفتم بهتون تا من بگم همه میزنن تو ذوقم و میگن این چه کاری بودو فلان و...؟

بابا آدم هرچقدرم رو خودش کار کنه حرف مردم براش بی اهمیت باشه باز اعصابش به هم میریزه

آخه من به تو چی بگم؟ یک درصد فکر کن من خودم حالم بد باشه برای چی میگی این چه کاری بود کردی و بچت گناه داره و پدرت درمیاد و چرا مواظب نبودی و...........؟؟؟؟؟؟

من از خصوصی ترین تصمیم زندگیم باید برای تو توضیح بدم؟

مثلا گفتی چی گیرت میاد جز اینکه حال منو بد کنی؟ حال منو بد کنی حال خودت خوب میشه؟؟

اه اه اه حالم خیلی بده شاید این چند روز دوری حالم خوب کنت

احتیاج دارم به یه سکوت بلند مدت و دوزی از همه

درنا

| چهل و نه |

پنجشنبه دهم فروردین ۱۴۰۲ ، ساعت 11:11

دلم برای یه وضعیت معمولی تنگ شده

درنیکا تازگیا شبا چند مرتبه از خواب بیدار میشه و تا مدت طولانی شیر نخوره نمیخوابه

اولا اینطوری نبود نمیدونم انگار از وقتی فهمیده تا چند ماه دیگه از شیر میگیرمش حریص تر شده شایدم به دندونش ربط داره که دراومده

وقتی خواب آدم چهل تیکه میشه همه عملکرد های آدم هم مختل میشه روزها هم کسلی و حال کاری نداری هم خوابت نمیبره

به خدا میگم خدایا مرامت شکر من تازه میخواستم استراحت کنم تو بعدی فرستادی؟

به خدا اصلا نمیدونم کشش دیگه دارم یا نه

بازم خداروشکر اینا همه درد و دله . برون ریزیه که نمونه غمباد نشه

دیشب خونه دختر خالم بودیم. یه بچه داره که ۹ سالشه و دیگه هم بچه نمیخواد

شوهرش پولداره و دختر خالم از همون اول گفته که نمیخواد کار کنه و خودش درگیر مسائل اقتصادی کنه

دیشب میگفت دو تا لیسانس گرفته و یه فوق لیسانس و تصمیم گرفته بره سراغ یادگیری سنتور

به نظرم زندگی آرومی داشت

بچش از آب و گل دراومده سرکار نمیره و درسش تموم شده و دنبال علایقش میره

عجیبه که من هم از این سبک زندگی خوشم میاد هم انتخابم این سبک زندگی نیست

خودم میخوام شاغل باشم و چندین تا بچه داشته باشم اونم برای هر کدومش دلایل متقن زیادی دارم اما گاهی واقعا دلم میخواد اونجوریم باشم یه حس تضادیه خلاصه

هعییی خدااا

هرچی بهترینه واسه شخص ما برامون رقم بزن و سر راهمون قرار بده

الهی رضا برضائک

درنا

تجربه مودب بودن

چهارشنبه نهم فروردین ۱۴۰۲ ، ساعت 15:22

اول توجه شما رو به این متن جلب میکنم:

اگر احترام فرزند خود را نگه داری دیگران احترامش می کنند

حجت الاسلام استاد حاج آقا محمود مرعشی:
پدرم (آقا مرعشی نجفی) از همان کودکی ما را با احترام صدا میزد : محمود آقا
مادرم می گفت : حالا آقا هم نگفت طوری نیست

پدرم می فرمود : نه فرزند است من یک‌ تکلیف دارم بر او هم یک‌ تکلیفی بر پدر دارد من اگر احترامش بکنم‌ دیگران هم احترامش می کنند جوان است غرور دارد.

.

بعلههه در همین راستا توسعه فردی و اینکه من تصمیم دارم هر روز یه آدم بهتری نسبت به دیروز خودم بسازم تصمیم گرفتم امسال مودب تر باشم

بعلههه

میخوام از این به بعد همسرم آقا میثم و دختر کوچولوم درنیکا خانوم خطاب کنم

البته فکر کنم اینجا همون بدون آقا و خانوم بنویسم چون سخته ولی تو صدا کردنم حتما مراعات میکنم

سعی میکنم از فعل جمع هم بیشتر استفاده کنم مثلا نگم بیا اینجا بگم بیایین اینجا

و

اینکه کلا از فعل های مودبانه استفاده کنم مثل تشریف بیارید میل بفرمایید ‌و...

اینم از تصمیم کبری امسالم😂

درنا

| چهل و هشت |

دوشنبه هفتم فروردین ۱۴۰۲ ، ساعت 11:23

این برنامه های عید و دید و بازدید و ماه رمضون خیلی توام باهم و فشرده شد

امروز با میثم قرار گذاشتیم استپ کنیم نه عید دیدنی بریم نه پذیرای کسی باشیم و به خودمون یه تنفس بدیم

میخوام امروز کتاب بخونم و به پوستم رسیدگی کنم و خونه رو برق بندازم

رسومات و سنت ها تا جایی قشنگن که آدم رو از خودش غافل نکنن

نمازشب به نیت شهدا بر اساس حرف اول فامیلیشون یه دور کامل شد

از امشب انشاالله نماز شب به نیت چهارده معصوم شروع میکنم

درنا

| چهل و هفت |

یکشنبه ششم فروردین ۱۴۰۲ ، ساعت 16:8

واقعا صبرم نیست برم سر یه کار دولتی و این کار خودم کنار بزارم

میدونین کار من کار خوبیه. خیلی مفیده برای جامعه و این خیلی خوشحالم میکنه.

مرتبط با رشته تحصیلیمه و خوشحالم که بعد اون همه درس خوندن میتونم از تخصص و مدرکم استفاده کنم‌

تو خونه کار میکنم و میتونم همزمان به بچه هام رسیدگی کنم و خونه و زندگی.

وقتی موقعیت مسافرت یا برنامه های اینچنینی پیش میاد مجبور نیستم یا کارم کنسل کنم و یا اون برنامه رو‌ و میتونم هر دوش باهم انجام بدم.

درامدم با توجه به ساعت کاریم بدک نیست

اما اما

اینکه با آدم‌هایی طرفم که شغل منو شغل نمیدونن اعصابم خورد میشه

مثلا همین معلما دیدید؟ چه بلوایی کردن حقوق اسفندشون دیر دادن؟ همه جا تو بوق و کرنا کردن آیدی ما جلوی زن و بچمون شرمنده شدیم شب عیدی و فلان و بمدان؟؟

یه عده از مشتریان من حقوق اسفندم هنوز ندادن یه عدشون هم دیر دادن و حتی عذرخواهی هم نکردن با اینکه بارها بهشون تاکید کردم پرداخت به موقع برای من مهمه!

خب بابا مرد حسابی شب عیده منم میخوام خرید کنم شاید جایی قسط داشته باشم شاید جایی چک داشته باشم چرا پول منو نمیدی؟ همین تو اگر حقوقت دیر بدن چقدر ناراحت میشی خب کار منم کاره دیگه منم رو اون پول حساب باز میکنم براش نقشه میکشم!

یا اینکه سیستم کاری من ماهیانه است یعنی من یه ماه متعهد میشم برای شما کار کنم این پولی شما به من میدی مال ماه فروردینه و فقط تو روزای تعطیل رسمی تعطیلیم. بعد میاد طرف میگه کار این ماه من از ۵ شروع شده اون چهار روزه قبلش من پول نمیدم! یا میگه میشه من از ۱۴ عید بیام شما هزینه نصفه ماه بگیری؟

خب بابا اولا که منم آدمم مثل همه کسایی که سرکار میرن روزای تعطیل رسمی حقمه کار نکنم. ثانیا سیستم ما ماهیانه است نمیشه مثلا به یه کارمند بگی نصف ماه اجباری نیا نصف حقوقتم نمیدیم که.

همین چیزا خستم میکنه

از کار نا امیدم میکنه

باعث میشه اون همه مزیت شغلم نبینم وفقط به فکر این باشم که یه کار بهتر پیدا کنم و این کار ول کنم.

خدایا تو بساز تو بسازی قشنگه

درنا

تجربه پادکست

شنبه پنجم فروردین ۱۴۰۲ ، ساعت 13:26

من قدیما خیلی آهنگ گوش میدادم اما از وقتی با مقوله تاثیر آهنگ‌های با کلام روی ذهن ناخودآگاه یا ایگو آشنا شدم و فهمیدم چرا اسلام نظرش راجع به موسیقی زیاد مساعد نیست، تصمیم گرفتم آهنگ گوش دادن کمتر کنم و غربالگری موسیقی ها رو بیشتر کنم.

خلاصش بخوام بگم اینکه ذهن نا خودآگاه ما شوخی و سرگرمی سرش نمیشه و هر آنچه که دریافت بکنه رو به عنوان داده میپذیره.

اگر شما آهنگی با مضمون آخ چقدر من بدبختم و تو منو ول کردی به خاک سیاه نشستم و ... (موضوع ۹۹٪ آهنگای ایرانی و خارجکی) گوش بدی یا مثلا به شوخی بگی ما که شانس نداریم این واقعا تو ضمیر ناخودآگاه ثبت میشه و واقعا بدبخت و بدشانس میشی.

بگذریم...

اینجا بود که با پادکست آشنا شدم

پادکست به زبون خودمونی همون رادیوییه که خودت موضوعش انتخاب میکنی

من از طریق نرم افزار کست‌باکس پادکست گوش می‌کنم

شما هر سلیقه و سن و جنسیت و اعتقادی داشته باشین پادکست موردعلاقه براتون زیاده و برا اساس موضوعات مختلف طبقه بندی شده است.

میتونید کتاب صوتی هم گوش بدید

پادکست رو میتونید حین کاراتون، حین رانندگی، تو صف نونوایی یا ترافیک یا ایستگاه مترو و اتوبوس و... گوش بدین در واقع میتونید از اوقات مردتون استفاده کنید یا اگر کارتون صرفا یدی و نیاز به فکر کردن نداره از گوش و ذهنتون به نحو احسن استفاده کنید

خوبی پادکست اینه که به عقیده من یه اپلیکیشنیه که قشر فرهیخته بیشتر توش هستن و واقعا فکر و ذهنت ارتقا پیدا میکنه چرا؟ چون اگر با سه تا آدم فرهیخته باشی تو چهارمیشونی

من پادکست به هرکی معرفی کردم عاشقش شده نمونش بابای خودم که تو مسافرت دیگه نمیزاره کسی آهنگ پلی کنه و همش کتاب صوتی میزاره و خودش میگه انقدر لذت میبره که نمیخواد به مقصد برسه

یا همین میثم گلی خودمون که عاشق پادکست " فردوسی خوانی " شده و تو ماشین فقط پادکست میگه پلی کن

خب اینجا بهترین کانال های پادکست که گوش دادم دوست دارم بهتون معرفی کنم

شما هم اگر پادکست خوبی می‌شناسید بهم معرفی کنید

سوالی هم بود در خدمتم.

ادامه در ادامه مطلب

ادامه نوشته..
درنا

| چهل و شش |

جمعه چهارم فروردین ۱۴۰۲ ، ساعت 14:54

هنوز باور نکردم دوباره باردارم

با اینکه آزمایش خون هم مهر تایید زد به جواب بی بی چک ها

ناراحت اصلا نیستم ولی زمان تا آسمون حال و روزم فرق داره با بارداری اولم

دیگه استرس ندارم و فکر نمی کنم آخ خدا چقدر شرایط من خاصه و حساس اصلا نیستم. با اینکه باید باشم چون بدنم شرایطش خیلی خاص تر از اولین بارداریه چون هم شیرمیدم هم باردارم.

یه اپلیکیشنی هست خانم های باردار و بچه دار توش عضون و سوالاشون میپرسن سوالاشون خیلی مسخره به نظرم میاد دلم میخواد بزنم پس کلشون بگم اینم پرسیدن داره آخه؟

تفاوت دیگه هم ابنه که اصلا روزشماری نمیکنم ببینم چقدر دیگه مونده؟ اتفاقا دوست دارم دیرتر بیاد تا درنیکا بزرگتر شه کاملتر شیر بخوره راه بیوفته و خلاصه یکم از آب و گل دربیاد

خدا کمکم کنه برای این نینی هر کاری برای درنیکا کردم بکنم. الان که تا توی ماه رمضونیم روزی یه جز قرآن میخونم یه دور ختم کرده باشم قرآن. سر درنیکا هم یه دور تو ماه رمضون خوندم قرآن بقیشم سوره هایی مثل محمد و واقعه و انشقاق و انبیا و یوسف زیاد خوندم.

دلم نمیخواد از حق هیچ کدوم بزنم برای اپن یکی. مادر شدن و رعایت مساوات واقعا سخته‌.

فقط یه شب دیگه مونده تا نماز شب بخونم به نیت شهدا براساس فامیلی تا یه دور کامل بشن

کتابم هنوز نصفه است

سوره نازعات فقط نصفه صفحه مونده تا حفظ کنم اما نمیشینم حفظ کنم حفظ این سوره هم تموم شه🤦🏻‍♀️

پادکست مورد علاقم پلی نمیشه نمیدونم چرا مشکلش چیه و از وقتی اپن پلی نمیشه حوصله پادکست‌های دیگه هم ندارم

تا الان ۸۰۰ ت عیدی جمع کردیم منو درنیکا البته هنوز جایی عید دیدنی نرفتیم به اون صورت . آخر عید عیدی های خودم و بچم جمع میکنم براش وان یکاد میخرم.

فردا باز باید کار شروع کنم. کانالم خیلی رشد کرده شده ۱ کا اونم بدون تبلیغ. یک مشتری هم اضافه کردم. اوضاع مالیم خوبه خداروشکر هب به میثم میگم بیا بریم از این سرویس طلام یه سرویس نقره شبیه اش بسازیم میگه حیفه هفت میلیون پول نقره بدیم! آخه دیر یا زود مجبوریم بفروشیم اون سرویس طلا رو و خیلیم قشنگه دلم نمیخواد از دستش بدم. عروسی دختر خالم نزدیکه و فکر نداشتن زیورآلات تو این عروسی که همه حسابی به خودشون میرسن ناراحتم میکنه ولی همه هم و غمم میخوام بزارم سریعتر یه خونه تو مرکز استان بخرم.

همین دیگه. این از ما. شما چ خبر؟

درنا

| چهل و پنج |

پنجشنبه سوم فروردین ۱۴۰۲ ، ساعت 15:1

چرا انقدر کار نکردن خوبه خداااا؟؟؟؟

شیطونه میگه کلا ببوسم بزارم کنار و صفا کنماا

درنا