| پنجاه |
سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۲ ، ساعت 1:11آدم گاهی خسته میشه از حال بد ادامه دار....
درنیکا چند روزه حالش خوب نیست
نمیدونم برای دندونشه یا دبش درد میکنه یا سرما خورده
میزون نیست حالش و مدام در حال غر زدنه
تعطیلات تموم شده و میثم میخواد برگرده سرکارش
البته قرار استثنا تا آخر هفته منم با خودش ببره چون دید چقدر نگه داشتن درنیکا سخته چه برسه به تنهایی نگه داشتنش
امروز رفتم سونوگرافی و قلب نی نی تشکیل شده بود
منتهی یه چیز مشکوک دیده شد که دکتر بنا به اون گفت باید خوب استراحت کنم وگرنه ممکنه سقط بشه
چرا برام مهم نیست بچم سقط بشه یا نه؟
چرا مثل اون روزی که فهمیدم قلب درنیکا تشکیل شده رو ابرا نیستم؟
امروز درنیکا رو بغل کردم و گفتم میثم بچه به دنیا اومد تو اونو نگه دار من درنیکا رو
اه! ناراحتم از این وضع! از اینکه به عنوان یه مادر هیچ شوق و علاقه ای به بچه تو شکمم ندارم!
منی که انقدر با احساس بودم و با درنیکا تو شکمم مدام حرف میزدم و نازش میکردم و روزا رو میمیشماردم تا بدنیا اومدنش
امروز تو صف دکتر با چند نفر صحبت میکردیم گفتن لذت چند وقتشه گفتم هفت ماه همشون خیلی بد برخورد کردن
بیشعورای آشغال
خدا ازشون نگذره حس بدی که بهم منتقل کردن هنوز باهامه
بعدشم مامانم که البته واکنشش اونقدرام بد نبود که فکر میکردم دلی میشه گفت بد بود و کلی چشم غره رفت و البته اینکه میثم اونجا بود و روش نشد حسابی دعوا راه بندازه بی تاثیر نبود
من نگفتم بهتون؟ نگفتم بهتون تا من بگم همه میزنن تو ذوقم و میگن این چه کاری بودو فلان و...؟
بابا آدم هرچقدرم رو خودش کار کنه حرف مردم براش بی اهمیت باشه باز اعصابش به هم میریزه
آخه من به تو چی بگم؟ یک درصد فکر کن من خودم حالم بد باشه برای چی میگی این چه کاری بود کردی و بچت گناه داره و پدرت درمیاد و چرا مواظب نبودی و...........؟؟؟؟؟؟
من از خصوصی ترین تصمیم زندگیم باید برای تو توضیح بدم؟
مثلا گفتی چی گیرت میاد جز اینکه حال منو بد کنی؟ حال منو بد کنی حال خودت خوب میشه؟؟
اه اه اه حالم خیلی بده شاید این چند روز دوری حالم خوب کنت
احتیاج دارم به یه سکوت بلند مدت و دوزی از همه