| پنجاه و سه |

جمعه هجدهم فروردین ۱۴۰۲ ، ساعت 15:43

یکی از ویژگی های منفی من اینه که سخت میبرم از همه چیز

از خاطره ها از آدما از رابطه ها از مکان ها...

چیزی که مرده میبینم با اینحال همه تلاشم میکنم که احیاش کنم

ناراحتم که گاهی مدتها به گلی آب میدم که خشکیده

من آدم دیر رفتنم یا سخت رفتن ... یا اصلا نرفتن اما وقتی همه چیز تموم شده چرا مقاومت میکنم که تموم نشه؟

بدم میاد از این خصوصیتم

از اینکه حس میکنم خودم کوچیک میکنم برای اصرار به موندن

همش تو دلم میگم اگر بشه درستش کنم و کوتاهی کنم یه عمر حسرت کار نکرده میمونه رو دلم پس بزار همه سعیم کنم

سعیم میکنم و تهش میبینم نه خیر فایده نداره

این قبری که دارم سرش گریه میکنم مدتهاست که مرده ای توش نیست و چقدر خودم کوچیک کردم :(

درنا