| پنجاه و شش |
شنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۲ ، ساعت 16:17چند شبه خواب دوستیایی رو نیبینم که دیگه تموم شده
مثل همون دوستم که تو چند پست قبل گفتم براتون
یا دوستای دبیرستانم
یکی از اشتباهات من این بود که زمان مدرسه همهی هم و غمم گذاشتم رو درس
تیزهوشان درس میخوندم وبچه های دیگه هم همینجور بودن اونجا
دوستیامون عمیق نشد به محض تموم شدن دبیرستان و پایان رقابت تموم شد
کاش بیشتر میرفتم بسیج و اجتماع های دیگه که دوستای زیادی پیدا کنم
ولش کن
براتون بگم که خداروشکر درنیکا حالش بهتره و نق نقاش بخاطر دندون دراوردن بوده و الان دو تا مروارید کوچولو تو دهنش داره و دل من ضعف میره براش😍
به وضوح حس میکنم هر روز هم من وابسته تر میشم بهش هم اون به من وابسته تر میشه
اولا حس میکردم هیچ احساسی به من نداره مثلا میزاشتمش یه جا میرقتم بعد چند ساعت میومدم هیچ واکنشی بهم نداشت
یه بارم میثم به مادرشوهرم گفت سینت بزار دهنش ببین میگیره این خائن هم گرفت من انقدر حرص خوردم و گریه کردم حس میکردم بهم خیانت شده و از درنیکا حسابی دلخور بودم😒 اما الان وابستگیش و احساسش کامل حس میکنم، ذوق میکنه تا منو میبینه و دست میزنه. تو بغلم میگیرمش سرش میزاره رو شونم و آروم میشه😄😍
حس خوب بعدی اینکه انشالله عید فطر امام رضا طلبیده داریم مشهد😃💃
واقعا دلم لک زده برای امام مهربون خودم...
خبر خوب بعدیم اینه که خداذوشکر میثم داره منتقل میشه شهر خودمون و انشالله دوریا و سختیا تموم میشه به زودی💃💃💃💃
همین دیگه گفتم چقدر من تو وبم چند وقت اخیر غر زدم بیام یکم حس مثبت بدم شما هم حس مثبت بگیرید
شما چ خبر؟