تجربه از دست دادن یک دوست
شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۲ ، ساعت 16:33جریان پست قبل از این قرار بود که من یه دوستی داشتم که همیشه بهش میگفتم تو برای من مصداق این جمله ای: میخواهم اقلا یک نفر در این دنیا باشد که از هر چیز همانگونه با او صحبت کنم که با خودم حرف میزنم
من و این دوستم خیلی باهم در ظاهر و عقیده تفاوت داشتیم اما هیچ وقت به عقاید هم حمله نمیکردیم
ساعت ها کنار هم مینشستیم و گپ میزدیم و در مورد مسائل مختلف مباحثه میکردیم و ته ماجرا هیچکدوم از دیگری ناراحت نمیشدیم
بدون هیچ جانبداری خوب به استدلال طرف مقابلمون گوش میدادیم و در مقابل استدلال استدلال میآوردیم
هفت ماه پیش درست وقتی فقط چند روز از زایمانم گذشته بود و توقع داشتم نزدیک ترین دوستانم جویای حالم باشن یا بابت بزرگترین اتفاق شیرین زندگیم کنارم باشن و تو خوشحالیم سهیم همین آدم بهم با عصبانیت پیام داد چرا در مورد قضایای اخیر استوری نمیزاری
تو اون برهه که همه گرگ شده بودن و به جون هم حمله میکردن من از جمله کسایی بودم که نه حمله میکنند نه دفاع
معتقد بودم دشمن فقط از نفاق ما سو استفاده میکنه
علاوه بر این، عقیدم مثل این دوستم نبود اما از اونجایی که نه حوصله قانع کردن کسی داشتم نه فضای چت رو برای بحث مناسب میدونستم فقط پاسخ دادم من این راه مناسب نمیدونم و با چهار تا استوری هیچی عوض نمیشه
اما اون با عصبانیت به من تاخت و مدت ۶ ماه هیچ پیامی نداد
تموم طول این مدت از خودم میپرسیدم یعنی همین؟ یعنی دوستی ما که انقدر فکر میکردم قویه سر یه اختلاف نظر تموم شد؟
چند وقت پیش که موفق شدم فیلترشکن وصل کنم تو اینستا براش یه پست خنده دار فرستادم و فقط در جواب ایموجی خنده فرستاد
فهمیدم باید حد رابطم باهاش حفظ کنم. عید یه پیام سرد برام تو تلگرام فرستاد و تبریک گفت در حالیکه میدید آخرین بازدید من ماله مدتها پیشه. با اینکه فیلترشکن وصل نبود از تو نوتیف پیامش خوندم اما ترجیح دادم به جای اس ام اس زنگش بزنم
اول که جواب داد داشت رسمی صحبت میکرد کمی که گذشت یخش آب شد و از روز و روزگارش گفت
بعد اینکه صحبت روتین مون فارغ از اینکه مدتها از هم خبر نداشتیم و خودمون میزدیم به اون راه که انگار هیچ اتفاقی بین مون نیوفتاده؛ نتونستم طاقت بیارم و ازش پرسیدم: تو شش ماه گذشته سرت شلوغ بود که نتونستی باهام ارتباط بگیری یا نمیخواستی؟
صادقانه جواب داد سرم شلوغ بود اما نه انقدر که نتونم یه زنگ بزنم
بیشتر از هر چیز از دستت عصبانی بودم. گفتم چرا عصبانی؟
گفت بابت عقیدت بهش گفتم چرا باید بابت عقیدم از دستم عصیانی باشی؟ چرا کسایی که خودشون باور دارن که باید به همه عقاید احترام گذاشت خودشون به همه عقاید احترام نمیزارن. گفت من اینجوری نیستم قبول دارم. اعتقاد دارم باید به همه عقاید احترام گذاشت ولی خودم نمیتونم به همه عقاید احترام بزارم. بعد در ادامه گفت اصلا چرا باید همو قانع کنیم؟ چه لزومی داره من تورو قانع کنم تو منو؟ چرا همو همینجوری نپذیریم؟ بهش گفتم این دقیقا سوال منه. تو داشتی سعی میکردی منو قانع کنی. منکه چیزی نگفتم
گفت نه تصمیم ما فقط رو خودمون تاثیر گذار نیست و تو با این تصمیمت رو کل مردم ایران تاثیر میزاری!! (در لحظه نظرش عوض شد اون موقع میگفت چرا باید همو قانع کنیم هر کس هرطور هست باید پذیرفت باز تظرش عوض شد که نه تو اگه با ما همراه نشی نمیشه)
گفتم این نظر منه! داشتم یکم از دلایلم میگفتم اونم بدون هیچ عصبیتی که یهو قاط زد و صداش برد بالا و بد برخورد کرد و گفت تمومش کن!
از این رفتارش جا خوردم! به وضوح ناراحت شدم اما سعی کردم سکوت کنم. گفت بحث عوض کن و از زندگیت بگو. چشمه حرفم خشکیده بود. نمیدونستم چی باید بگم . گفتم میترسم با اون رگ (اسم روستاشون) بیوفتی سرم بزنیم
مردم روستایی که این دوستم اصالتشون به اونجا برمیگرده قدیما به دعوایی بودن شهرت داشتن البته الان دعوایی نیستنا ولی همیشه تو شوخی هامون با این سر به سرش میزاشتم
یعنی بحث بردم سمت شوخی و یکم بعد هم به یه بهونه خداحافظی کردم و قطع کردم
بعد مکالمه فهمیدم باید فاتحه این رابطه رو خوند چون تو رابطه ای که آدما نمیتونن عقاید همو همونجور که هست بپذیرن ادامه دادن بی معناست
یه چیز دیگه این بود که باد مدتها فهمیدم دیگه من کنار این آدم خود خودم نیستم. اینکه تو تمام طول مکالمهمون سعی میکردم بدون لهجه صحبت کنم مبادا حس کنه دوست بی کلاسی داره نشون میده من دیگه با این آدم راحت نیستم.
این بود پایان یکی از بهترین دوستی هام
الان که دارم فکرش میکنم خیلیم از پایان دوستیم ناراحت نیستم. انگار یه اتفاق خیلی معمولی برام رخ داده.
تجربه از دست دادن حمید باعث شده رفتن و از دست دادن هیچ کس ناراحتم نکنه. فقط دلم برای وقتی که انرژی و شخصیتم تلف کردم تا اون رابطه رو احیا کنم میسوزه ولی مطلقا از دست دادن خود اون آدم اذیتم نمیکنه.
عجیبه....