| پنجاه و یک |
چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۲ ، ساعت 14:10با میثم اومدم همین شهری که کار میکنه و حالا میفهمم چرا من زندگی تو مرکز استان دوست داشتم
چون دور بودن از آدمایی که میشناسنت و مدام پیگیر زندگیتن حس خوبی بهم میده
اینجا استرس ندارم که بلند حرف بزنم یا آروم مبادا همسایه بفهمه راز زندگی من چیه و تو زندگی من چیا میگذره و بعدا بره بزاره کف دست اونایی که من و خانوادمو میشناسن
به من اگه بود میرفتم تو یه جزیره تک و تنها با میثم و بچه هام زندگی میکردم...
به هر حال خبر جدید از خودم اینه که همین یه روز دوری از شهرمون کلی حالم بهتر کرد و فکر اینکه فردا باز باید برگردم شهر خودمون ناراحتم میکنه
کاش میشد قطع رابطه کنم با همه آدما تو شهر خودمون اولین نفر هم با مامان و بابای خودم ! بسکه نصیحت میکنن و غر میزنن و میخوان از همه چیز زندگی آدم سر دربیارن!
حس میکنم حد تعادل رابطه من و خانوادم همون آخر هفته به آخر هفته همدیگرو دیدن بود.
جالبه تنها دلیل اینکه من پاشدم اومدم شهر خودمون این بود که از پدرو مادرم دور نمونم حالا که اومدم میبینم زیادم خوب نیست این شرایط.
چمی دونم. دور نیست اون روزی که یه خونه تو مرکز استان میگیرم و چند روز هفته دور میشم از این قیل و قال.