هدیه تولد بارونی

سه شنبه سی ام آبان ۱۴۰۲ ، ساعت 2:50

هوووم

چقدر امروز روز خوبی بود

هم به قدر کافی خوابیدم و کسی موی دماغم نشد

هم تونستم برم بیرون

درنیکا رو هم بردم و سرگرم شد و انرژیش تخلیه شد و نق نزد و اعصاب ما رو خط خطی نکرد

هم شب رفتم برای خودم هدیه تولد یه بارونی خیلی شیک خریدم

هم تو بارون با میثم قدم زدیم و کلی هم دور دور کردیم و آخر سر زیر بارون ساندویچ خوردیم

ضد حال هم خوردما

اول اینکه یکی از بچه های مدرسمون دیدم و فهمیدم شاغله و یه ماشین هم داره در حالیکه درس من بهتر از اون بود

بعدم که رفتم بخیه هام بکشم فهمیدم عفونت کرده

آخر سرم که فهمیدم یه دوست قدیمی خانوادگی مون تو جوونی متاسفانه تصادف کرده و به رحمت خدا رفته

حال هممون گرفته شد

نمیدونم

الخیر فی ما وقع

خدایا ببخشید که گاهی یادم میره همه چیز زیر نظر توعه و تو برامون بد نمیخوای

خدایا ممنونم بابت همه حال خوب هایی که بهمون دادی

خدایا ممنونم بابت وجود عزیزامون

خدایا بازم حال خوب بیشتری برامون بفرست

خدایا آرزوهامون محقق کن

خدایا از اون حال خوبایی بفرست که از خوشحالی گریه کنیم

از ته دل ذوق کنیم

و

تک تک سلول هامون موج مکزیکی برن و تو پوستمون نگنجیم

خدایا خیلی دوست دارم ❤😘

درنا

| صد و هفتاد و شش |

یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۲ ، ساعت 16:56

دارم تلاش میکنم آرزو نکنم که بگذره

چون زندگی همین روزاییه که منتظر گذشتنش هستیم

درنیکا به شدت بهانه گیر و زر زرو شده

چیزی که همیشه ازش وحشت داشتم

نمیدونم مشکلش چیه چون مطمئنا از حسودی نیست

اصلا به نیکا توجه هم نمیکنه اما خلقیاتش ظرف همین ده روز خیلی عوض شده

با اینکه توجه مون بهش بیشتر نشده باشه کمتر نشده

از یه طرف بدون مامانامون واقعا نمیتونم

از یه طرف وجود یه فرد بیرونی در خونه باعث شده کنترل امور از دستم در بره

مثل همین خورد و خواب درنیکا که از شکل سابق دراومده

شاید اصلا دلیل بهونه گیرایاش همین باشه

ولی نمیتونم بهشون بگم نیان

نه اینکه ناراحت بشن ها اتفاقا از خداشون هم هست

مسئله سر اینه که من هنوز بعد اون عمل سخت آدم سابق نشدم

دکتر کار کردن و خم و راست شدن رو برام تا یک ماه ممنوع کرده

هنوز درد دارم و حتی نشستن بیشتر از چند دقیقه باعث میشه دهنم سرویس شه

نیکا خیلی کوچولوعه، دو ساعت میشینم شیرش بدم ولی تو این دو ساعت مقدار کمی شیر میخوره و طبیعتا زود هم گرسنه میشه و باز شیر مبخواد

ولی بازم مسئله اصلی درنیکاست که هیچ چیز قانعش نمیکنه

به شدت بی اشتها شده ‌و غذا اصلا نمیخوره و فقط شیر میخوره

مدام گیر میده و بهونه گیری میکنه

چیزایی که قبلا حسابی سرگرمش میکرد چندان راضیش نمیکنه

از خدا میخوام بهم صبر بده و کمکم کنه

کمکم کنه که همه چیز راحت تر انجام شه

کمکم کنه که خسته نشم جوری که از بچگی بچه هام لذت نبرم

جوری که به جای لذت بردن از این دوران

همش آرزو کنم این دوران بگذره

قول میدم هر بار خسته شدم به خودم یاد آوری کنم:

زندگی همین روزهاییه که منتظر گذشتنش هستیم...

.

درنا

| صد و هفتاد و پنج |

جمعه بیست و ششم آبان ۱۴۰۲ ، ساعت 11:28

وقتی جلوی همه پشتم میایستی و

به خاطر من تعارف کنار میزاری و

به همه ثابت میکنی چقدر برات با ارزشم

دوست دارم برات بمیرم ❤


می‌نویسم که فقط غر نزده باشم

یادم نره

و بی معرفت نباشم 🧡

درنا

| صد و هفتاد و چهار |

چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۲ ، ساعت 23:24

امشب بعد یک هفته رفتیم تو شهر دور زدیم

بهم چسبید

حس یه زندانی داشتم که بهش مرخصی موقت دادن


با مامان میثم مثل خودش بی تعارف شدم

خوشم نمیاد از این وضعیت

اما با آدم بی تعارف باید بی تعارف بود

قشنگ معلومه لجش گرفته از این وضعیت و دلش همون عروس خجالتی و تعارفی رو میخواد ولی نمیتونه کاری کنه چون از میثم حساب میبره😀

البته که هیچ وقت بی احترامی و بی ادبی نمیکنم چون اینجوری تربیت نشدم

امروز ناهار آلبالو پلو قرار بود درست کنه اما برنج جدا پخته بود آلبالوها با آب جدا ( خوشمزه شده بود نادانسته خورشت آلبالو اختراع کرده بود😅)

بی منظور بهش گفتم عه شما اینجوری درست میکنید؟

ما آلبالوها رو لای برنج میریزیم مثل لوبیا پلو

یهو با خنده گفت بخور خداتو شکر کن ما زایمان میکردیم کسی نبود پرستاری مونو کنه

از حرفش جا خوردم ولی سریع گفتم بله منم ممنونتونم بعد غذا هم تشکر کردم

خواستم با کلام مهربانانه خلع سلاحش کنم فکر نکنه هم میاد کمکم هم دارم اذیتش میکنم

خواستم بدونه قدردان کارایی که میکنه هستم اما

از زیر کار در رفتنش همچنان ادامه داره و بیشتر بار روی دوش مامانمه؛ مامان گفت بیا چیزی نگیم این ده روز هم بدون حرف تموم شه

به قول قدیمیا چیزی که عوض داره گله نداره


فردا نیکا رو عقیقه میکنیم

انشاءالله بچم از هر بلایی مصون باشه

همین دیگه

درنا

| صد و هفتاد و سه |

چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۲ ، ساعت 0:26

صورتشو انقدر آورد جلو که

گرمای نفساش میخورد به صورت و گردنم

ته دلم ریخت

حس روزای اول برام تداعی شد

خیلی خوب بود

:)

درنا

| صد و هفتاد و دو |

یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۲ ، ساعت 16:45

عصبانی امممممممممم😡😡😡😡

اه اه اهههههههه

خیلی خودم کنترل کردم با احترام و متین و آروم رفتار کنم حتی در خفا هشدار هم دادم چند بار

ولی انگار خودش تنش میخاره که حتما منو به مرز جنون برسونه و عصبانیم کنه جوری که جلوی جمع سرش داد بکشم و بعدا هم خودم عذاب وجدان بگیرم که چرا حرمتش نگه نداشتم هم حرمتش حفظ نشه

خب آخه چرا انقدر از قصد بی ملاحظه ای؟

چرا احترامتو خودت نگه نمیداری؟

خودت درک کن شرایطو دیگه

اه

😡😡😡😡😡😡😡😡😡


فهمیدم مشکل از کجاست

من و خانوادم یه عده آدمای به شدت تعارفی و حرص و جوشی و اهمیت بده

اون و خانوادش یه عده آدم تعارف نپذیر و خونسرد

یعنی اگر اینا ببینن یکی بهشون داره تعارف میکنه بی برو برگرد قبول میکنند برعکس ما که همش با همه تو رودربایسی هستیم و مدام داریم مصالح خودمون قربانی تعارف با دیگران میکنیم

مثل چی؟ مثلا میثم تو بیمارستان به مامانم گفته میخواید براتون غذا بخرم؟

انتظار داشته مامان من بگه بله لطفا یه اکبر جوجه با سالاد و ماست و دوغ و نوشابه :|

در حالیکه مامان من چی جواب داده؟ گفته نه ممنون دست شما درد نکنه چرا زحمت بکشید؟

در حالیکه میثم باید خودش میرفته غذا میخریده میاورده برای مامانم چون مامان من تعارفیه

یا مثلا مامانم سه روز بیمارستان بود باز شب اومد به مامان میثم میگه میخواید من برم خونه دوش بگیرم بگردم ؟ مامان میثم به جای اینکه بگه نه شما سه روز بیمارستان بودید الان دیگه برید استراحت کنید میگه باشه :/

مشکل اینجاست که خودشون میزنن به کوچه علی چپ و هرکاری راحت تر باشن انجام میدن

منم لجم میگیره از اینکه در مقابل خانواده من انقدر تعارفی برخورد میکنن و اونا هم در کمال پر رویی سوءاستفاده میکنن

درنا

| صد و هفتاد و یک |

جمعه نوزدهم آبان ۱۴۰۲ ، ساعت 23:32

دیشب تا صبح تو جهنم دست و پا میزدم

صبح دیروز بردنم اتاق عمل...

(ادامه در خواندن بیشتر 👇🏻)

ادامه نوشته..
درنا

| صد و هفتاد |

پنجشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۲ ، ساعت 19:5

خاک بر سر این دنیا که بهترین آدم زندگی هر کس بخاطرش این همه زجر بکشه

درنا

| صد و شصت و نه |

چهارشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۲ ، ساعت 3:26

امشب باید برم بیمارستان بستری شم

دلبر آبانی من قراره ۸.۱۸ بدنیا بیاد

دارم آخرین بدو بدو ها رو میکنم که کاری نمونده باشه قبل تولد دختر کوچولو

خونه رو تمیزکاری کردم

لباس ها رو شستم

روبالشتی ها رو شستم

ترشی درست کردم

ساک درنیکا رو آماده کردم که این دوروز خونه هرکی میره وسیله هاش جور باشن

ساک بیمارستان نیکا رو بستم

به خرماها سوره مریم خوندم و فوت کردم (روایت داریم زن اولین چیزی که بعد زایمان میخوره خرما باشه و بهتره سوره مریم بهش خونده بشه)

تربت ارباب برداشتم کام بچه رو باهاش باز کنیم

یه شیشه کمپوت مامانپز برداشتم ضعف نکنم تو بیمارستان

دیگه اینکه امروز رفتم موهام کوتاه کوتاه کردم قبلش خیلی دو دل بودم میترسیدم موهام که کوتاه کنم میثم جنبه زنانگی من گم کنه؛ وسطاش که حس میکردم آخ آخ اینکه اون مدلی من میخواستم نمیشه، پاشم تا دیر نشده فرار کنم ولی در نهایت محشر شد محشر😍

عکس مدلش

اومدیم خونه بابام اینا موهام نشون شون دادم بابام و میثم هر دو گفتن چه خوب شد چرا زودتر از این این مدلی نزده بودی ؟

میثم هی دم‌به‌دم‌ میگفت چه‌خوشگل شدی همیشه بزار موهات کوتاه باشن موی کوتاه خیلی بهت میاد

دیگه اینکه امروز هم قرار یه خانمی بیاد خونه مون کمک تمیزکاری

هر چند انصافا خونمون تمیزه چون هنوز یه سال نشده اومدیم اینجا ولی گفتم بیاد مادرشوهر پسند تمیز کنه چون تا یه مدت خونه از مهمون خالی نمیشه و مامانم و مادرشوهرم میان خونمون نگن این دختره‌ چرا خونش تمیز نیست

راستش بخواید کارگر گرفتن خوشم نمیاد خجالت میکشم حس میکنم نمیتونم بهش بگم این کار بکن اون کار بکن معذب میشم حس میکنم دارم تحقیرش میکنم هر چند که نمیکنم برای همین تا حالا در برابر کارگر گرفتن مقاومت میکردم الان سعی میکنم به این پذیرش برسم که دیگه واقعا چاره ای نیست و از طرفیم به اون بنده خدا که جویای کاره یه کمکه به هر حال ولش...

دیگه اینکه دیشب رفتیم با میثم بازار ببینیم کادو چی بگیره واسم از قبل گفته بود یه کادو بگو برات بگیرم‌ واسه تولد بچه بهش گفتم خودت بشین‌ فکر کن چی میتونه منو خوشحال کنه. امروز بهم میگه‌ درنا انصافا هر چی فکر میکنم چیزی به ذهنم نمیرسه بیا و قبول کن پولش بگیر خودت برو هرچی دوست داری بخر دیدم‌ در شرایطی که خودمم دقیقا نمیدونم چی میخوام واقعا دارم زور میگم‌ که اون باید بدونه من چی میخوام از طرفی دیدم آخر سال خمسی‌مه و یه مقدار پول دارم که خرج‌نکرده مونده اگر خرج‌نکنم باید خمسش بدم تصمیم‌ گرفتم‌ با اون‌ پول و پول کادوی میثم یه پلاک‌طلا فانتزی سفارش بدم‌ برام بسازن و بدم‌ میثم‌ جلو مامانم اینا بهم کادو بده ولی نمیگم قسمت اعظم پولش خودم‌دادم انصافا ببینید چه زن خوبیم

بعدم رفتیم لوازم‌آرایشی فروشی میخواستم لاک‌ بخرم‌دوساله لاک‌نزدم در جریانید که چرا؟ میثم‌بچم تا حالا باهام لوازم آرایش فروشی نیومده بود کاملا معلوم بود براش تازگی داره

سعی کردم‌ازش نظر بخوام‌اونم همش لاکای کمرنگ و همرنگ ناخون پیشنهاد میداد که تو چشم نباشه اولش نمیخواستم به حرفش گوش کنم بعد واقعا یک لاک صورتی ملیح چشمم گرفت همونو گرفتم. رفتیم حساب کنیم خواست خودش حساب کنه من یهو یادم اومد رژمم داره تموم میشه خواستم رژ هم بخرم از بس سر انتخاب لاک معطلش کرده بودم اولین رژی که برداشتم گفت همین خوبه هردوش حساب کردیم اومدیم بیرون حالا که اومدم خونه میبینم سر انتخاب رژ عجله کردم اون رنگی نیست که میخوام ولی عیب نداره همین میزنم دیگه چاره ای نیست

بعدم دیدم هوا چه سرد شده امشب، پیشنهاد دادم پیاده بریم این دکه های خیابونی مهمون من ذرت بخوریم قبول کرد رفتیم من ذرت خوردم و اونم تو این هوای یخبندون بستنی سفارش داد ولی خیلی چسبید

بعد مدتها از بودن تو شهرمون لذت بردم و احساس خوشبختی کردم

خدا کنه دختر کوچولو صحیح و سالم بدنیا بیاد و سختیای این روزا سریعتر تموم شه و حال دل منم مثل قدیما مثل امشب، همیشه کوک کوک باشه

لطفا شما هم برام دعا کنید زایمان خوبی داشته باشم

ممنونم

درنا

| صد و شصت و هشت |

یکشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۲ ، ساعت 15:58

از سر کار اومد

چشام چیزی که میدید باور نمیکرد

یه چیپس سرکه نمکی دستش بود

اگه یه سینه ریز طلا با اصرار خودم برام میخرید انقدر خوشحال نمیشدم

اما اینکه داشته از سرکار برمیگشته

با خودش گفته چجوری خوشحالش کنم؟ و یه خوراکی با طعمی که میدونه دوست دارم برام خریده خیلی خیلی برام ارزشمنده

اینکه اهمیت بده به حال خوبم برام ارزشمنده

اینکه توجه کنه به علایق و احساساتم برام ارزشمنده

: )

درنا

| صد و شصت و هفت |

شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۲ ، ساعت 15:45

همین الان یکی از محشرترین کتابای زندگیم تموم کردم

" هزار خورشید تابان "

نوشته یکی از محشرترین نویسندگان دنیا : خالد حسینی

اونایی که از قلم قوی شکسپیر و صادق هدایت و که و که و که حرف میزنند حتی یه بار هم کتابای خالد حسینی ورق زدن؟

خالد حسینی نویسنده محبوبم درود میفرستم به تو و قلم بسیار زیبایت

تنت سلامت

پ ن: دوست دارم کلاس های نویسندگی بگذرونم نمیدونم به کارم میاد یا نه اما یه روزی اگر به این سطح از توانایی برسم‌ حتما خیلی به خودم افتخار میکنم

درنا

| صد و شصت و شش |

پنجشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۲ ، ساعت 16:3

دلم یه مود عاشقانه و رمانتیک میخواد

مامان تا همین قبل ازدواجم یعنی حتی زمانی که دانشجو بودم بغلم میکرد و قربون صدقم میرفت

از وقتی میثم وارد زندگیم شد دیگه ازم فاصله گرفت

دوران عقد و نامزدی خیلی سختگیری کرد چون شدیدا سنتی بود :/

من اهل دوست پسر بازی نبودم یه دوست پسرم که داشتم یه گراز بیشعور بود که اساسا در واقع دوست پسرم محسوب نمیشد

میثم هم چون بچه مثبت بود خیلی وارد نبود که چه کارهای عاشقانه ای میتونه کنه

نمیگم اصلا نمیکرد میکرد ولی هم کم بود هم بعد هزار بار گفتن من میکرد و انقدر هم ضایع و ناشیانه بود که بهم نمیچسبید زیاد

الان هم که دیگه هیچی

کاملا وارد زندگی روتین وار زن و شوهری شدیم

از نظر اون همینکه هر از چندگاهی رستوران میریم خرید میریم و... کار عاشقانه است ولی اینا برای من کافی نیست

حتی پارسال تولدمم یادش رفت 😑 هر چند که بعدش کلی عذرخواهی کرد و گفت مناسبت بعدی جبران میکنم اما مناسبت بعدی حس میکردم کاراش از سر اینه که بگه دیدی من وظیفمو انجام دادم و رفع تکلیف کنه

هفته پیش بهش پیشنهاد دادم بیا برای مسخره بازی هم شده دوباره مراسم خواستگاری انجام بدیم دوست داشتم در مورد چند تا مسئله جدی هم صحبت کنم دقیقا مثل خواستگاری

گفتم اینبار گل و شیرینی هم بخر گفت باشه شب رفت بیرون فکر کردم رفته برای همین کار

خونه رو تمیز تمیز کردم بچه رو‌ خوابوندم آرایش کردم چایی گذاشتم و دقیقا همون لباسایی پوشیدم که سر خواستگاری پوشیده بودم قبلا. میثم تصور کردم که با لباسای شیک و دسته گل وارد میشه

وقتی وارد شد دیدم یه ظرف شیر دستشه :|

وقتی شرایط خونه رو دید خودش عذاب وجدان گرفت گفت ببخشید قول میدم فرداشب بیام خواستگاری

فرداشبش تا دیر وقت خوابید وقتی بیدار شد یادش نبود قیافه دمغ منو که دید دوزاریش افتاد منم همه این حرفا رو بهش گفتم که چقدر ما از فضای عاشقانه فاصله گرفتیم و نباید بزاریم زندگیمون شکل تکراری و روزمره به خودش بگیره. رفت بیرون و با یه شاخه گل برگشت :/

خب اون شاخه گل برای من میتونست خیلی ارزشمند باشه به شرط اینکه من قبلش بهش نگفته باشم خودش برام بخره

یا رفتم استیک نوت خریدم که هم اون صبح به صبح برام پیام عاشقانه خواست بتونه بزاره هم من براش بزارم

اما اون پیامای منو میخونه و اصلا یاد نمیگیره که اونم میتونه با نوشتن یه جمله عاشقانه کلی منو خوشحال کنه

وقتی هم خیلی مهربونانه همه اینارو بهش میگم قول میده از فردا عاشقانه تر رفتار کنه اما فقط یک روز یادش میمونه و از پسفرداش باز برمیگرده به تنظیمات کارخانه :|

به مامان یه بار میگفتم چه ظلمی در حقم کردی که نذاشتی تو دوران عقد عشقولانه بازی دربیارم با شوهری که محرمم بود و لذت این دوران ازم گرفتی ( فقط مامان نبود البته، خانواده میثم و شرایط دوری هم کم گند نزد به این دوران :/ )

انگار یکم قبول داشت زیاد سختگیری کرده گفت خب الان عشقولانه بازی دربیارید هر از چند گاهی بچه رو بیارید پیش من و خودتون باهم خوش بگذرونید. گفتم الان دیگه؟

اون نمیدونست آتیشه که خاموش میشه انگار هرکاری کنی باز جرقه بزنه روشن نمیشه که نمیشه

تو پست خطای تعمیم افراطی گفتم که باید منصفانه به قضایا نگاه کرد

منصفانش اینه که هنوزم هر شب همو بغل میکنیم و اون بارها بهم گفته : درنا ! تو خیلی خوشگلی . یا میگه : درنا! من تورو خیلی دوست دارم با دنیا عوضت نمیکنم .

ولی دوست دارم عنصر سوپرایز و محبت بیشتر تو زندگیم بیاد دلم نمیخواد زندگیم تبدیل شه به یه حرکت دوار گونه‌

دلم اون حرارت و عشق و شور و شوق روزای اول میخواد...

نمیدونم شایدم خوشی زده زیر دلم یا بهونه گیر شدم

.

درنا

تجربه احیای مرده

چهارشنبه دهم آبان ۱۴۰۲ ، ساعت 9:11

به نظرم دوستی هم مثل هر چیز دیگه ای تاریخ انقضا داره

یعنی تاریخش که سر رسید حتی اگر دو طرف بخوان هم ( که معمولا یک طرف نمیخواد ولی حالا اگر بخوان هم...) اون رابطه قابل احیا نیست

بازم تلاش نافرجامم برای احیای اکیپ دوستی که تموم شده بود و اینبار اولش هممون میخواستیم برپا بشه اون رابطه قدیم ولی انگار دیگه وایبمون به هم نمیخوره...

برای بار هزارم!

دنبال احیای چیزی که مرده نباااااش

درنا

| صد و شصت و پنج |

چهارشنبه دهم آبان ۱۴۰۲ ، ساعت 7:58

قدیمیا به زایمان میگفتن فارغ شدن!

میگفتن انشالله کی فارغ میشی؟

بی صبرانه منتظرم فارغ بشم و تمام

یک هفته دیگه...

حال کسی دارم که یه کوه پشتش گذاشتن و انرژیش هم در حد یه صدم آدم تقلیل دادن

فکر کنم خدا از قصد روزای آخر بارداری رو انقدر سخت میکنه که ثانیه شماری کنی برای زایمان و بعدش هم هرچقدر بچه داری سخت باشه با خودت بگی حداقل از اوضاع یک هفته پیشم بهتره

چمی دونم والا

الهی که به خیری و خوشی تموم شه و این یه هفته هم بگذررررره فقط بگذررررره

درنا

تجربه قلق گیری

چهارشنبه سوم آبان ۱۴۰۲ ، ساعت 23:58

چند روز پیش اتفاقی قسمت شد و برنامه سمت خدا رو گوش میدادم

کارشناس برنامه اظهار تاسف میکرد که چرا جدیدا اکثر طلاقای زوجین تو همون یکسال اول زندگی مشترک رخ میده.

ایشون به زوجین توصیه میکردن که تو سال اول صحه صدرشون بالاتر ببرن

میگفتن فرق مومن با غیر مومن تو همینه

که غیرمومن اگه بدی در حقش بشه خودش همه توانش به کار میبنده که تلافی کنه اما مومن میگه عیب نداره خدا که دید در حق من ظلم شده خودش برام جبران میکنه

میگفتن جوون عزیز سال اول زندگی سال قلق گیریه. زود جا خالی نده، زود وا نده. صبر کن. تلاش کن قلق همسرت دستت بیاد. اگه فکر کردی بهت بدی شده سعی نکن تلافی کنی سعی کن مشکل حل کنی.

به شدت فکر میکنم حرفاش درسته

ما هم سال اول زندگی خیلی بگو مگو و دعوا داشتیم چون قلق هم دستمون نبود

یه بار ظهر بود به میثم گفتم برو سوسیس بخر اونم هی گفت الان میرم یک دقیقه دیگه میرم انقدر این دست و اون دست کرد که مغازه تعطیل شد و من فکر کردم از روی خسیسی نخواسته بره بگیره. شاید باورتون نشه اونروز با خودم گفتم آخ آخ اگه این خسیس باشه من چه گلی به سرم بگیرم؟ شاید بهتره زودتر خودم از این ژندگی خلاص کنم و طلاق بگیرم برم🤣🤣 وای خودم الان خندم میگیره بهش فکر میکنم.

در حالیکه بعدها فهمیدم میثم نه تنها خسیس نیست بلکه حتی از منم دست به جیب تره. فهمیدم اگه ازش یهو بخوام بپر برو یه چیزی بخر سختشه حاضر شه و بره ماشین روشن کنه و بره بخره بیاد باید اگر چیزی میخوام بگم سر راهش وقتی از سرکار میاد بخره یا وقتی بیرون هستیم خوب فکر کنم ببینم خونه چیا نداریم تا وقتی بیرون هستیم بخریم چون به محض اینکه خونه برسیم دیگه آسمون به زمین برسه زمین به آسمون برسه نمیتونم حریفش شم بره بخره.

دیدید؟ چه ساده مشکلی که من فکر میکردم فقط با طلاق حل میشه حل شد ؟

فکر میکنم با صبر کردن و البته حرف زدن خیلی از مشکلات حل میشه

اگر تو سال های اول زندگی هستین از مشکلات زود خسته نشید تلاش کنید راه پیدا کنید

حرف بزنید حرف بزنید حرف بزنید

خب مراجعین عزیز اینم از دومین جلسه مشاوره 🤣

لطفا قرار بعدیتون با منشی هماهنگ کنید😂🤭

شاد و پیروز باشید

درنا

خطای شناختی تعمیم افراطی

دوشنبه یکم آبان ۱۴۰۲ ، ساعت 18:0

امروز تو پادکستایی که گوش میدادم به مورد مهمی برخوردم و رفتم سرچ کردم و ریشه کلی از مشکلاتم پیدا کردم.

مغز ما یه سری خطاها داره که به مرور زمان و در اثر زندگی طولانی‌ مدت انسان بر روی کره زمین، در مغز ما شکل گرفته‌ و ضمن اینکه بسیاری از آنها به بقاء ما کمک کردن و یا به فکر کردن سریع‌تر و تصمیم گیری بهتر مغز ما کمک می‌کنن ، هزینه‌هایی هم به ما تحمیل می‌کنن.

یکی از اون خطا ها خطای تعمیم افراطیه

مثل چی ؟ مثلا یه آقایی خانمش سه ماه پیش غذاش سوزونده؛ تو این سه ماه روزانه دو وعده غذا براش پخته و هیچ کدوم نسوزونده، امروز میاد خونه و میبینه غذا سوخته. ذهنش دفعات دیگه ای که غذا سوخته رو هم به خاطر میاره در نتیجه آقا به این نتیجه میرسه همسرش همیشه غذاها رو میسوزونه در صورتیکه تو همین سه ماه گذشته حداقل ۱۸۰ بار غذاهایی خورده که هیچ مشکلی نداشتن

در واقع یک تجربه رو به صورت افراطی تعمیم میده به همیشه

خطای تعمیم افراطی تو زندگی همه ما هست

یه تجربه رو تعمیم میدیم به همیشه و باعث میشه کلی نا امید بشیم، خسته بشیم از تلاش، زود قضاوت کنیم و رابطمون با اطرافیانمون شکرآب بشه

مثلا تو پست قبل من گفتم مامان از من نظر نخواسته برای انتخاب مبل و اینو تعمیم دادم به همیشگی بودن این قضیه؛ در حالیکه امروز متوجه شدم مامان اینا همون مبلایی خریدن که چند وقت پیش عکسش به منم نشون دادن و من خوشم اومده بود. بعدم تعمیمش دادم به همیشه.

باید وقتی حس میکنیم یه چیز همیشه اتفاق میوفته یا هرگز اتفاق نمیوفته سعی کنیم آروم و منصفانه فکر کنیم و موارد نقضش به خاطر بیاریم

اینجوری فکر نمیکنیم:

من همیشه بدشانسی میارم

من هرگز موفق نمیشم

هیچ کس بر اساس لیاقت هاش به جایی نرسیده

همسر من همیشه گیر میده

دوست من همیشه منو نادیده میگیره

و...

خب دیگه حاضرین عزیز این جلسه مشاوره هم به پایان رسید هرچه سریعتر حق مشاوره هاتون به شماره حسابم واریز کنید و گرنه دیگه براتون کلاس آموزشی نمیزارم😂🤣

درنا