دلم یه مود عاشقانه و رمانتیک میخواد
مامان تا همین قبل ازدواجم یعنی حتی زمانی که دانشجو بودم بغلم میکرد و قربون صدقم میرفت
از وقتی میثم وارد زندگیم شد دیگه ازم فاصله گرفت
دوران عقد و نامزدی خیلی سختگیری کرد چون شدیدا سنتی بود :/
من اهل دوست پسر بازی نبودم یه دوست پسرم که داشتم یه گراز بیشعور بود که اساسا در واقع دوست پسرم محسوب نمیشد
میثم هم چون بچه مثبت بود خیلی وارد نبود که چه کارهای عاشقانه ای میتونه کنه
نمیگم اصلا نمیکرد میکرد ولی هم کم بود هم بعد هزار بار گفتن من میکرد و انقدر هم ضایع و ناشیانه بود که بهم نمیچسبید زیاد
الان هم که دیگه هیچی
کاملا وارد زندگی روتین وار زن و شوهری شدیم
از نظر اون همینکه هر از چندگاهی رستوران میریم خرید میریم و... کار عاشقانه است ولی اینا برای من کافی نیست
حتی پارسال تولدمم یادش رفت 😑 هر چند که بعدش کلی عذرخواهی کرد و گفت مناسبت بعدی جبران میکنم اما مناسبت بعدی حس میکردم کاراش از سر اینه که بگه دیدی من وظیفمو انجام دادم و رفع تکلیف کنه
هفته پیش بهش پیشنهاد دادم بیا برای مسخره بازی هم شده دوباره مراسم خواستگاری انجام بدیم دوست داشتم در مورد چند تا مسئله جدی هم صحبت کنم دقیقا مثل خواستگاری
گفتم اینبار گل و شیرینی هم بخر گفت باشه شب رفت بیرون فکر کردم رفته برای همین کار
خونه رو تمیز تمیز کردم بچه رو خوابوندم آرایش کردم چایی گذاشتم و دقیقا همون لباسایی پوشیدم که سر خواستگاری پوشیده بودم قبلا. میثم تصور کردم که با لباسای شیک و دسته گل وارد میشه
وقتی وارد شد دیدم یه ظرف شیر دستشه :|
وقتی شرایط خونه رو دید خودش عذاب وجدان گرفت گفت ببخشید قول میدم فرداشب بیام خواستگاری
فرداشبش تا دیر وقت خوابید وقتی بیدار شد یادش نبود قیافه دمغ منو که دید دوزاریش افتاد منم همه این حرفا رو بهش گفتم که چقدر ما از فضای عاشقانه فاصله گرفتیم و نباید بزاریم زندگیمون شکل تکراری و روزمره به خودش بگیره. رفت بیرون و با یه شاخه گل برگشت :/
خب اون شاخه گل برای من میتونست خیلی ارزشمند باشه به شرط اینکه من قبلش بهش نگفته باشم خودش برام بخره
یا رفتم استیک نوت خریدم که هم اون صبح به صبح برام پیام عاشقانه خواست بتونه بزاره هم من براش بزارم
اما اون پیامای منو میخونه و اصلا یاد نمیگیره که اونم میتونه با نوشتن یه جمله عاشقانه کلی منو خوشحال کنه
وقتی هم خیلی مهربونانه همه اینارو بهش میگم قول میده از فردا عاشقانه تر رفتار کنه اما فقط یک روز یادش میمونه و از پسفرداش باز برمیگرده به تنظیمات کارخانه :|
به مامان یه بار میگفتم چه ظلمی در حقم کردی که نذاشتی تو دوران عقد عشقولانه بازی دربیارم با شوهری که محرمم بود و لذت این دوران ازم گرفتی ( فقط مامان نبود البته، خانواده میثم و شرایط دوری هم کم گند نزد به این دوران :/ )
انگار یکم قبول داشت زیاد سختگیری کرده گفت خب الان عشقولانه بازی دربیارید هر از چند گاهی بچه رو بیارید پیش من و خودتون باهم خوش بگذرونید. گفتم الان دیگه؟
اون نمیدونست آتیشه که خاموش میشه انگار هرکاری کنی باز جرقه بزنه روشن نمیشه که نمیشه
تو پست خطای تعمیم افراطی گفتم که باید منصفانه به قضایا نگاه کرد
منصفانش اینه که هنوزم هر شب همو بغل میکنیم و اون بارها بهم گفته : درنا ! تو خیلی خوشگلی . یا میگه : درنا! من تورو خیلی دوست دارم با دنیا عوضت نمیکنم .
ولی دوست دارم عنصر سوپرایز و محبت بیشتر تو زندگیم بیاد دلم نمیخواد زندگیم تبدیل شه به یه حرکت دوار گونه
دلم اون حرارت و عشق و شور و شوق روزای اول میخواد...
نمیدونم شایدم خوشی زده زیر دلم یا بهونه گیر شدم
.