| پنجاه و چهار |

دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۲ ، ساعت 21:59

یه دوستی رفته مطالب اولای وبلاگ خونده و برام کامنت گذاشته ممنون که تجربیاتت به اشتراک میزاری

دوباره بهانه ای شد که برم همه خاطرات دانشگاه و حمید و آشنایی با میثم بخونم و مرور کنم

باورم نمیشه انقدر پستی و بلندی از سر گذرونده باشم

با‌ورم نمیشه الان تنهایی یه خونه و زندگی تنهایی اداره کنم

باورم نمیشه مامان دو تا نی نی باشم و مواظبشون باشم

باورم نمیشه که درس میخونم کار میکنم

مگه چقدر گذشته از اون روزایی که مامان مجبورم میکرد صبحونه بخورم تا سرویسم نرفته به سرویس برسم مدرسه‌ام دیر نشه؟

یا حتی قبلتر ؟ از اون روزایی که صندلی کوچیک سبز رنگم میزاشتم جلوی تلویزیون ۱۴ اینچ (!) و برنامه کودک ببینم و میان وعده بخورم؟

هی از خودم میپرسم جدا؟ عجیبه... خیلی عجیبه...

درنا