| صد و هفتاد و شش |

یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۲ ، ساعت 16:56

دارم تلاش میکنم آرزو نکنم که بگذره

چون زندگی همین روزاییه که منتظر گذشتنش هستیم

درنیکا به شدت بهانه گیر و زر زرو شده

چیزی که همیشه ازش وحشت داشتم

نمیدونم مشکلش چیه چون مطمئنا از حسودی نیست

اصلا به نیکا توجه هم نمیکنه اما خلقیاتش ظرف همین ده روز خیلی عوض شده

با اینکه توجه مون بهش بیشتر نشده باشه کمتر نشده

از یه طرف بدون مامانامون واقعا نمیتونم

از یه طرف وجود یه فرد بیرونی در خونه باعث شده کنترل امور از دستم در بره

مثل همین خورد و خواب درنیکا که از شکل سابق دراومده

شاید اصلا دلیل بهونه گیرایاش همین باشه

ولی نمیتونم بهشون بگم نیان

نه اینکه ناراحت بشن ها اتفاقا از خداشون هم هست

مسئله سر اینه که من هنوز بعد اون عمل سخت آدم سابق نشدم

دکتر کار کردن و خم و راست شدن رو برام تا یک ماه ممنوع کرده

هنوز درد دارم و حتی نشستن بیشتر از چند دقیقه باعث میشه دهنم سرویس شه

نیکا خیلی کوچولوعه، دو ساعت میشینم شیرش بدم ولی تو این دو ساعت مقدار کمی شیر میخوره و طبیعتا زود هم گرسنه میشه و باز شیر مبخواد

ولی بازم مسئله اصلی درنیکاست که هیچ چیز قانعش نمیکنه

به شدت بی اشتها شده ‌و غذا اصلا نمیخوره و فقط شیر میخوره

مدام گیر میده و بهونه گیری میکنه

چیزایی که قبلا حسابی سرگرمش میکرد چندان راضیش نمیکنه

از خدا میخوام بهم صبر بده و کمکم کنه

کمکم کنه که همه چیز راحت تر انجام شه

کمکم کنه که خسته نشم جوری که از بچگی بچه هام لذت نبرم

جوری که به جای لذت بردن از این دوران

همش آرزو کنم این دوران بگذره

قول میدم هر بار خسته شدم به خودم یاد آوری کنم:

زندگی همین روزهاییه که منتظر گذشتنش هستیم...

.

درنا