| صد و شصت و نه |
چهارشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۲ ، ساعت 3:26امشب باید برم بیمارستان بستری شم
دلبر آبانی من قراره ۸.۱۸ بدنیا بیاد
دارم آخرین بدو بدو ها رو میکنم که کاری نمونده باشه قبل تولد دختر کوچولو
خونه رو تمیزکاری کردم
لباس ها رو شستم
روبالشتی ها رو شستم
ترشی درست کردم
ساک درنیکا رو آماده کردم که این دوروز خونه هرکی میره وسیله هاش جور باشن
ساک بیمارستان نیکا رو بستم
به خرماها سوره مریم خوندم و فوت کردم (روایت داریم زن اولین چیزی که بعد زایمان میخوره خرما باشه و بهتره سوره مریم بهش خونده بشه)
تربت ارباب برداشتم کام بچه رو باهاش باز کنیم
یه شیشه کمپوت مامانپز برداشتم ضعف نکنم تو بیمارستان
دیگه اینکه امروز رفتم موهام کوتاه کوتاه کردم قبلش خیلی دو دل بودم میترسیدم موهام که کوتاه کنم میثم جنبه زنانگی من گم کنه؛ وسطاش که حس میکردم آخ آخ اینکه اون مدلی من میخواستم نمیشه، پاشم تا دیر نشده فرار کنم ولی در نهایت محشر شد محشر😍
عکس مدلش
_2dmc.jpeg)
اومدیم خونه بابام اینا موهام نشون شون دادم بابام و میثم هر دو گفتن چه خوب شد چرا زودتر از این این مدلی نزده بودی ؟
میثم هی دمبهدم میگفت چهخوشگل شدی
همیشه بزار موهات کوتاه باشن موی کوتاه خیلی بهت میاد 
دیگه اینکه امروز هم قرار یه خانمی بیاد خونه مون کمک تمیزکاری
هر چند انصافا خونمون تمیزه چون هنوز یه سال نشده اومدیم اینجا ولی گفتم بیاد مادرشوهر پسند تمیز کنه
چون تا یه مدت خونه از مهمون خالی نمیشه و مامانم و مادرشوهرم میان خونمون نگن این دختره چرا خونش تمیز نیست
راستش بخواید کارگر گرفتن خوشم نمیاد خجالت میکشم حس میکنم نمیتونم بهش بگم این کار بکن اون کار بکن معذب میشم حس میکنم دارم تحقیرش میکنم هر چند که نمیکنم برای همین تا حالا در برابر کارگر گرفتن مقاومت میکردم الان سعی میکنم به این پذیرش برسم که دیگه واقعا چاره ای نیست و از طرفیم به اون بنده خدا که جویای کاره یه کمکه به هر حال
ولش...
دیگه اینکه دیشب رفتیم با میثم بازار ببینیم کادو چی بگیره واسم
از قبل گفته بود یه کادو بگو برات بگیرم واسه تولد بچه بهش گفتم خودت بشین فکر کن چی میتونه منو خوشحال کنه. امروز بهم میگه درنا انصافا هر چی فکر میکنم چیزی به ذهنم نمیرسه بیا و قبول کن پولش بگیر خودت برو هرچی دوست داری بخر
دیدم در شرایطی که خودمم دقیقا نمیدونم چی میخوام واقعا دارم زور میگم که اون باید بدونه من چی میخوام از طرفی دیدم آخر سال خمسیمه و یه مقدار پول دارم که خرجنکرده مونده اگر خرجنکنم باید خمسش بدم تصمیم گرفتم با اون پول و پول کادوی میثم یه پلاکطلا فانتزی سفارش بدم برام بسازن و بدم میثم جلو مامانم اینا بهم کادو بده ولی نمیگم قسمت اعظم پولش خودمدادم
انصافا ببینید چه زن خوبیم

بعدم رفتیم لوازمآرایشی فروشی میخواستم لاک بخرمدوساله لاکنزدم در جریانید که چرا؟
میثمبچم تا حالا باهام لوازم آرایش فروشی نیومده بود کاملا معلوم بود براش تازگی داره
سعی کردمازش نظر بخواماونم همش لاکای کمرنگ و همرنگ ناخون پیشنهاد میداد که تو چشم نباشه
اولش نمیخواستم به حرفش گوش کنم بعد واقعا یک لاک صورتی ملیح چشمم گرفت همونو گرفتم. رفتیم حساب کنیم خواست خودش حساب کنه من یهو یادم اومد رژمم داره تموم میشه خواستم رژ هم بخرم از بس سر انتخاب لاک معطلش کرده بودم اولین رژی که برداشتم گفت همین خوبه
هردوش حساب کردیم اومدیم بیرون حالا که اومدم خونه میبینم سر انتخاب رژ عجله کردم اون رنگی نیست که میخوام ولی عیب نداره همین میزنم دیگه چاره ای نیست
بعدم دیدم هوا چه سرد شده امشب، پیشنهاد دادم پیاده بریم این دکه های خیابونی مهمون من ذرت بخوریم قبول کرد رفتیم من ذرت خوردم و اونم تو این هوای یخبندون بستنی سفارش داد
ولی خیلی چسبید
بعد مدتها از بودن تو شهرمون لذت بردم و احساس خوشبختی کردم
خدا کنه دختر کوچولو صحیح و سالم بدنیا بیاد و سختیای این روزا سریعتر تموم شه و حال دل منم مثل قدیما مثل امشب، همیشه کوک کوک باشه
لطفا شما هم برام دعا کنید زایمان خوبی داشته باشم
ممنونم