تجربه کنکور

جمعه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۱ ، ساعت 9:59

واقعا سه سال بعدش و سالی که پشت کنکور موندم بدترین دوره عمرم بودن بس که بهمون فشار وارد کردن بسکه رقابت سنگین بود بس که مدیرمون ارزش هرکس به خوب بودن تو درس تعریف کرده بود بس که بین شاگردا فرق بود صرفا بخاطر درس خوب و درس بد. بس که معلما جلوی جمع تحقیرم کردن (نه فقط منو بلکه هر کس که کمی کمیتش لنگ میزد اونم تو دوره حساس نوجوانی)

دیگه هیچ اعتماد به نفسی برام نمونده بود جلوی دوستام و خانوادم احساس حقارت و بی مصرفی میکردم. صبح تا شب خودم تو اتاق حبس می کردم که درس بخونم انواع کثب کمک درسی میخریدم و ردیف میکردم جوری که دیگه داشتم بین کوهی از کتابا مدفون میشدم. نه مسافرت نه تفریح نه حتی مهمونی . همه خوشی ها و لذت ها رو به خودم و خانوادم حرام کرده بودم که بتونم یه ذره پیشرفت کنم اما انگار نه انگار. مثل آدمی که رو تردمیل باشه هی میدویدم و درجا میزدم.

از ظرفی همه فامیل فکر می کردند حالا که من انقدر درس میخونم حتما پزشکی قبولم و حسابی حساس شده بودن روم. من انقدر خودم وقف درس کرده بودم که حتی کفش بند دار نمیخریدم که وقتم برای بستن بند کفش هدر نره :| حالا که به اون روزا فکر می کنم دلم میخواد سرم و ببرم بالا و تف کنم به آسمون که بخوره تو صورتم

حالا فکر کنید منی که انقدر مثل اون حیوون چهارپا درس میخوندم و یه ثانیه ام هدر نمیدادم از خرداد مریض شدم و ۷ تا دکتر بسیار باسواد(!) نتونستن آنفولانزام رو تشخیص بدن. ریه هام عفونت کردنت و عفونت به خونم وارد شد. کل خرداد و تیر در به در دکتر و بیمارستان و در نهایت هفته منتهی به کنکور بیمارستان بستری سدم. با اون حال نزارم تو بیمارستان درس میخوندم شبا توی راهرو همه مریضا خواب بودن فقط منو پرستار شیفت بیدار بودیم تو راهرو آنژیوکت به دست با سرم یه گوشه مینشستم و درس میخوندم. هر طور بود دکتر قانع کردم دستور مرخصی بده و جمعه ۲۵ تیر رفتم کنکور بدم در حالیکه به شدت ضعیف و کم جان شده بودم و به خاطر شدت بیماری عملا ریه هام از کار افتاده بودن. خلاصه سرتون درد نیارم که نتیجه اصلا دلخواه نبود اما دانشگاه آزاد رشته دندون پزشکی بروجرد قبول شدم. اما وقتی رفتیم بروجرد اسم من اصلا تو لیست نبود و با اینکه میتونستیم پیگیری کنیم اما نکردیم چون فکر میکردیم منکه با اون حال مریضی دندون پزشکی آزاد قبول شدم حتما اگه یه سال پشت کنکور بمونم اوضاع بهتر میشه. اوضاع بهتر نشد که هیچ بدترم شد و من هیچ یک از رشته های تجربی قبول نشدم و دقیقا آخرین انتخابم رشته زبان انگلیسی مرکز استان قبول شدم.

جریان این بود که من از کوچکی کلاس زبان میرفتم تصمیم گرفتم کنکور زبان هم شرکت کنم که سطح زبانیم بسنجم . ظهرش کنکور تجربی بود و عصر کنکور زبان. انقدر خسته بودم که میخواستم نرم اما باز گفتم برم پول دادم حیفه خلاصه رفتم و وسطای امتحانم بلند شدم با اینکه میتونستم بشینم و بیشتر تست بزنم حوصلم نگرفت .

بدترین شب عمرم اون شب بود. زهر مار ترین لحظه زندگیم‌ اون موقعی بود که فهمیدم حتی هوشبری قبول نشدم. پزشکی اینا که بماند .

رتبه من ۱۲ هزار شده بود و همون سال یکی از همکلاسیام با ۱۲ هزار پرستاری مرکز استان قبول شد ولی من حتی هوشبری و اتاق عمل و مامایی که از پرستاری پایین تره هم قبول نشدم حالا چراش نمیدونم

به هر حال دست سرنوشت منو بعد ۵ سال درس خوندن بی وقفه و شدید به سمت رشته زبان انگلیسی هدایت کرد. اولاش خیلی ناراحت بودم و مغموم و شکست خورده. از همه بدتر سرزنش ها و تیکه های فامیل بود . هرکس کوچکترین عداوتی با خانوادم داشت نقطه ضعف مارو پیدا کرده بود و راجع به این شکست بزرگ زندگی من به ما زخم زبون میزد.

باید زمان میگذشت تا بفهمم رشته زبان انگلیسی که از نظر اونا شکست برای من محسوب میشد پلی میشه برای رسیدن من به موفقیت های زیاد.

درنا