تجربه تحقیقات راجع به خواستگار
پنجشنبه یکم دی ۱۴۰۱ ، ساعت 1:44تا اونجا براتون گفتم که میثم و خانوادش یه بار اومدن خونه ما و قرار شد بابا و مامان از طرق مختلف برن آمارش دربیارن ببینن چجوریاس...
بابا رفت از یکی از هم محلی های باباش که همکار باباش هم بود سوال پرسید و اون آدم یکی به نعل میزد راجع به خانوادش یکی به میخ. یعنی هم نکته مثبت گفته هم نکته منفی ولی راجع به خود میثم گفته بود هیچ بدی ازش نمیدونم و پشتش نماز هم میخونم.
نفر بعدی یکی از هم روستایی های مادربزرگم بود که حسابی از پدر میثم بد گفت و در ادامه گفت این پسره قبلا ازدواج کرده. قیافه ما اون لحظه

باورمون نمیشد . گفتیم ای ناکسا... چرا تو خواستگاری نگفتن پس پسرشون ازدواج کرده قبلا؟ عجب دوره زمونه ای شده! خداروشکر فهمیدیم اینو.
البته برای خود من خیلی ازدواج کردن قبلش بد نبود اما حس اینکه یک ساعت و چهل دقیقه نشستیم باهم حرف زدیم اما هیچ اشاره ای به ازدواج قبلش نکرده خیلی عصبانیت برانگیز بود ضمن اینکه تو باور خانوادم یه کسی که قبلا ازدواج کرده نباید سراغ کسی میومد که ازدواج نکرده اصلا. روی همین حساب کلا پرونده ازدواج با میثم برای من و خانوادم منتفی شد.
مامانش زنگ زد مامان گفت استخاره کردیم خوب نیومده.
چند وقت بعد رفتیم خونه زنداییم که پسرش دوست صمیمی میثم بود. زنداییم از جریان این خواستگاری خبر داشت پرسید چی شد؟ گفتیم فلان کس (همونی که به ما گفت میثم ازدواج کرده) گفته این قبلا زن داشته زندایی دهنش باز موند گفت اون آدم؟؟ اون آدم مشکل روانی داره چرا بر اساس حرف اون رد کردین؟ من این پسر میشناسم خیلی پسر خوبیه امکان نداره ازدواج کرده باشه قبلا. آخه اگه ازدواج میکرد من میفهمیدم. گفت فکر میکنم اون آدم از روی قصد و غرض بهتون اینو گفته. شما این موضوع رو از کس دیگه ای هم شنیدین؟ گفتیم نه فقط از اون آدم. گفت مطمئن باشید الکی گفته. میخواید من ته و توش دربیارم؟ و خیلی سریع متوجه شد بعله اصلا این بیچاره نامزد هم نداشته چه برسه به زن.
اونا خبردار شدن که چرا ما گفتیم نه. یه روز مامانش دوباره اومد خونمون اینبار شناسنامه پسرشم آورد و نشونمون داد گفت ببینید. به خدا ازدواج نکرده قبلا.
ماجرا چی بود؟ ماجرا این بود که قبل من رفته بودن خواستگاری یکی از اقوامشون، رفتن آزمایش خون هم دادن اما قبل اینکه اصلا نامزد کنن دختره شروطی رو گذاشته بوده و اینا نپذیرفتن و قضیه کان لم یکن منتفی شده. در واقع حتی اسمشون هم رو هم نبوده حتی نامزد هم نکرده بودن چه برسه به ازدواج.
مامانش اصرار کرد بزارید بازم یه بار دیگه بیاییم. مامان و بابام که از قضاوت عجولانشون شرمنده بودن قبول کردن و دوباره پای میثم قصه ما به خونه ما باز شد :))
+ تجربه اینکه هیچ وقت برای تحقیق به یکی دو تا منبع بسنده نکنید از انواع طرق پیگیر بشید تا تاثیر ذهنیت شخصی به حداقل برسونید